بهلول 1

آورده اند که فقهی مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشید شنید که آن مرد فقیه به بغداد آمد او را به دارالخلافه طلبید. آن مرد نزد هارون الرشید رفت خلیفه مقدم او را گرامی داشت و با عزت او را نزدیک خود نشاند و مشغول مباحثه شدند در همین اثنا بهلول وارد شد هارون او را امر به جلوس داد آن مرد نگاهی به وضع بهلول نمود و به هارون الرشید گفت عجب است از مهر و محبت خلیفه که مردمان عادی را این طور محبت می نمایید وبه نزد خود راه می دهید چون بهلول فهمید که آن شخص نظرش با اوست با کمال قدرت به آن مرد تغییر نمود و گفت : به علم ناقص خود غره مشو و به ظاهر من نگاه منما من حاضرم باتو مباحثه نمایم و به خلیفه ثابت نمایم که تو هنوز چیزی نمی دانی. آن مرد در جواب گفت شنیده ام که تو دیوانه ای و مرا با دیوانه کاری نیست . بهلول گفت : من به دیوانگی خود اقرا می نمایم ولی تو به نفهمی خود قائل نیستی.هارون الرشید نگاهی از روی غضب به بهلول نمود و او را امر به سکوت داد ولی بهلول ساکت نشد و به هارون گفت اگر این مرد به علم خود اطمینان دارد مباحثه نماید هارون به آن مرد فقیه گفت چه ضرر دارد ، مسائلی از بهلول سوال نمایی؟ آن مرد گفت به یک شرط حاضرم و آن شرط بدین قرار است که من یک معما از بهلول می پرسم اگر جواب صحیح داد من هزار دینار زر سرخ به او بدهم ولی اگر در جواب عاجز ماند هزار دینار زر بدهد.
بهلول گفت: من از مال دنیا چیزی را مالک نیستم و زر و دینار ندارم ولی حاضرم چنانچه جواب معمای تو را دادم زر از تو بگیرم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز ماندم در اختیار تو قرار بگیرم و مانند غلامی برای تو کار نمایم . آن مرد قبول نمود و بعد معمایی بدین نحو از بهلول سوال نمود و گفت: در خانه ای زن با شوهر شرعی خود نشسته اند و نیز در همین خانه یک نفر مشغول نماز گذاردن است و نفری دیگر روزه دارد . در این حال مردی از خارج وارد این خانه می شود به محض وارد شدن آن مرد زن و شوهری که در آن خانه بودند به یکدیگر حرام می شوند و آن مردی که نماز می خواند نمازش باطل می شود و آن یک نفر دیگر هم روزه داشت روزه اش باطل می شود .آیا می توانی بگویی این مرد که بود؟بهلول فوری جواب می دهد این مرد وارد خانه شده سابقا" شوهر این زن بود . به مسافرت می رود و چون سفر او طول می کشد و خبر می آورند که شوهر او مرده است آن زن با اجازه حاکم شرعی به ازدواج این مرد که پهلوی او نشسته بود در می آید و به دو نفر پول می دهد. یکی برای شوهر فوت شده اش نماز بخواند و دیگری روزه بگیرد در این بین شوهر سفر رفته که خبر او را منتشر کرده بود از سفر باز می گردد. پس آن شوهر دومی بر زن حرام می شود و آن مرد که نماز برای میت می خواند نمازش باطل می شود و همچنین آن یک نفر که روزه داشت چون برای میت بود روزه او هم باطل می شود.

هارون الرشید و حاضرین مجلس از حل معما و جواب صحیح بهلول بسیار خوشحال شدند و همه به بهلول آفرین گفتند. بعد بهلول گفت الحال نوبت من است تا معمایی سوال نمایم آن مرد گفت سوال کن بهلول گفت:اگر خمره ای پر از شیره و خمره ای پر از سرکه داشته باشیم و بخواهیم سرکنگبین درست نماییم . پس یک ظرف از سرکه برداریم و یک ظرف هم از شیره و این دو را در ظرفی بریزیم برای درست نمودن سرکنگبین و بعد متوجه شویم که موشی در آن ها است آیا می توانی تشخیص بدهی آن موش مرده در خمره سرکه بوده یا در خمره شیره؟

آن مرد بسیار فکر نمودو عاقبت در جواب دادن عاجز ماند. هارون الرشید از بهلول خواست تا خود او جواب معما را بدهد پس بهلول گفت : اگر این مرد به نفهمی خود اقرا نماید جواب معما را می دهد ناچار آن مرد اقرار نمود . پس بهلول گفت : باید آن موش را بردارید و در آب بشوریم پس از آن که او از شیره و سرکه پاک شد شکم او را پاره نماییم اگر در شکم او سرکه باشد پس در خمره سرکه افتاده باید سرکه را بیرون ریخت. و اگر در شکم او شیره باشد پس در خمره شیره افتاده باید شیره ها را بیرون ریخت . تمام اهل مجلس تمامی از علم و فراست بهلول تعجب نمودند و بی اختیار او را آفرین می گفتند . و آن مرد فقیه سر بزیر ناچار هزار دینار که شرط نموده بود تسلیم بهلول نمود . بهلول آن زر به گرفت و تمامی آن را بین فقرای بغداد تقسیم نمود.

14- سوال هارون از بهلول:

روزی بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلس کنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجیده خاطر شد و خواست بهلول را در انظار خفیف نماید سوال نمود آیا بهلول حاضر است جواب معمای مرا بدهد؟ بهلول گفت اگر شرط نمایی و مانند دفعات پیش پشت پا نزنی حاضرم.سپس هارون گفت: اگر جواب معمای مرا فوری بدهی هزار دینار زر سرخ به تو می دهم و چنانچه در جواب عاجز مانی امر می نمایم تا ریش و سبیل تو را بتراشند و بر الاغی سوارت نمایند در کوچه و بازار بغداد با رسوایی تمام بگردانند. بهلول گفت من به زر احتیاجی ندارم ولی با یک شرط حاضرم جواب معمای تو را بدهم . هارون گفت آن شرط چه می باشد؟ بهلول گفت : اگر جواب معمای تو را دادم از تو می خواهم تا امر نمایی مگس ها مرا آزار ننمایند. هارون دقیقه ای سر به زیر انداخت و بعد گفت این امر محال است و مگس ها مطیع من نیستند. بهلول گفت: پس از کسی که در مقابل مگس ناچیز عاجز است چه توقعی می توان داشت! حاضران مجلس بر عقل و جرات بهلول متحیر بودند. هارون هم در مقابل جواب های بهلول از رو رفت. ولی بهلول فهمید که هارون در صدد تلافی است و برای دل جویی او گفت:الحال حاضرم بدون شرط جواب معمای تو را بدهم سپس هارون سوال نمود. این چه درختی است؟ یک سال عمر دارد و دوازده شاخه و هر شاخه سی برگ و یک روی آن برگ ها روشن است و روی دیگر تاریک. بهلول فوری جواب داد این درخت سال و ماه و روز و شب است به دلیل این که هر سال دوازده ماه دارد و هر ماه شامل سی روز است که نصف آن روز و نصف دیگرش شب است. هارون گفت احسنت ، صحیح است حضار زبان به تحسین بهلول گشودند.

15- بهلول و هارون :

روزی هارون الرشید به بهلول گفت: بزرگترین نعمت الهی چیست؟ بهلول جواب داد بزرگترین نعمت الهی عقل است و خواجه عبداله انصاری هم  در مناجات خود گوید:(خداوندا آن که را عقل دادی چه ندادی و آن که را عقل ندادی چه دادی.) در خبر است که چون خداوند اراده فرمود که نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از او سلب می نماید عقل اوست و عقل از رزق محسوب شده است افسوس که حقتعالی این نعمت را از من سلب نموده است.

16- بهشت فروختن بهلول:

روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جویی نشسته بود و چون بی کار بود مانند بچه ها با گل ها چند باغچه کوچک ساخته بود در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود چون به نزدیک بهلول رسید سوال نمود بهلول چه می کنی؟ بهلول جواب داد بهشت می سازم زن هارون گفت از این بهشت ها که ساخته ای می فروشی ؟ بهلول گفت می فروشم . زبیده گفت چند دینار؟ بهلول گفت صد دینار . چون زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوری به خادم خود گفت صد دینار به بهلول بده . خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد؟ زبیده گفت بنویس و بیار . این به گفت و به راه خود رفت . بهلول پول ها را بین فقرا تقسیم نمود .از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در بیداری ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزی بسیار اعلا زینت یافته و جوی های آب روان با گل و ریاحین و درخت های بسیار قشنگ با خدمه و کنیز های ماه رو و همه آماده به خدمت او عرضه نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت است که از بهلول خریدی. زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب را به هارون گفت. فردای آن روز هارون عقب بهلول فرستاد چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را از من بگیری و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم به فروشی . بهلول قهقه زد و گفت زبیده نادیده  خرید تو شنیدی و می خواهی بخری ولی افسوس که به تو  نخواهم فروخت.

17- تدبیر نمودن بهلول:

آورده اند روزی بهلول از راهی می گذشت مردی را دید که غریب وار و سر به گریبان ناله می نماید بهلول به نزد آن رفت و سلام نمود و سپس گفت آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی آن مرد جواب داد: من مردی غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم قصد حمام و چند روزی استراحت نمودم و چون مقداری پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آن ها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و من را دیوانه خطاب نمود.بهلول گفت: غم مخور من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار گرفته پس می دهم . آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعتی که معین می نمایم در دکان آن مرد بیا و با من ابدا تکلم منما اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود. بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت من خیال مسافرت به شهر های خراسان را دارم و چون مقداری جواهرات که قیمت آن ها معادل سی هزار دینار طلا می شود می خواهم به امانت نزد تو بگذارم تا چنانچه به سلامت باز گردم آن جواهرات و زر ها را از تو می گیرم و چنانچه تا فلان مدت باز نگردم تو از جانب من وکیل و امین هستی تا آن جواهرات را بفروشی و از قیمت آن ها مسجدی بسازی. عطار از این سخن خوشحال شد و گفت بدیده منت چه وقت امانت را می آوری؟ بهلول گفت فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه چرمی بساخت و مقداری خورده آهن و شیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین آن ها را به دکان عطار برد مرد عطار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد در همان وقت آن مرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود آن مرد عطار فوری شاگرد خود را صدا زد و گفت: کیسه امانت از این شخص در فلان محل در انبار است فوری بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوری امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول نمود.

18- حمام رفتن بهلول و هارون :

روزی خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت خلیفه از روی شوخی از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم؟ بهلول جواب داد پنجاه دینار . خلیفه غضبناک شده گفت : دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد. بهلول جواب داد: من هم فقط لنگ را قیمت کردم و الا خلیفه ارزشی ندارد.

19- بهلول و منجم:

آورده اند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود. بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا" آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آیا می توانی بگویی در همسایگی تو که نشسته است؟ آن مرد گفت: نمی دانم. بهلول گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور از ستاره های آسمان خبر می دهی. آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترک نمود.

20- قضاوت بهلول:

آورده اند که اعرابی فقیر وارد بغداد شد و چون عبورش از جلوی دکان خوراک پزی افتاد از بوی خوراک های متنوعه خوشش آمد و چون پول نداشت نان خشکی که در توبره داشت بیرون آورده و به بخار دیگ خوراک گرفته و چون نرم می شد می خورد . آشپز چند دقیقه ای این منظره را به حیرت نگاه کرد تا نان اعرابی تمام شد و چون خواست برود آشپز جلو او را گرفت و مطالبه پول نمود بین آن ها مشاجره شد و اتفاقا" بهلول از آن جا عبور می نمود اعرابی از بهلول قضاوت خواست بهلول به آشپز گفت: این مرد از خوراک های تو خورده است یا نه ؟ آشپز گفت از خوراک ها نخورده ولی از بوی و بخار آن ها استفاده نموده است. بهلول به آشپز گفت : درست گوش بده و بعد سکه از جیبش بیرون آورد یکی یکی آن ها را نشان آشپز می داد و به زمین می انداخت و آن ها را بر می داشت و به آشپز می گفت صدای پول ها را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت: این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت و قضاوت من کسی که بخار و بوی غذا بفروشد باید در عوض هم صدای پول را دریافت کند.

/ 0 نظر / 5 بازدید